حالا شايد
روي همان صندلي هميشه نشسته باشي
كه از وحشت جنگل ها آمده
تا ظريف ترين اندام ها را
از هجوم ايستادن حفظ كند
و دلهره هاي من
از ايستادنت

بايست
بايست رو به رويم
با چشم هايت
اين دو وحشي سياه
كه هرچه مي خوانم نمي فهمند
هرچه مي نويسم نمي فهمند
غزل نمي فهمند
استعاره
تشبيه
نهاد
گزاره
كلمه
و فقط به زبان وحشي خودشان
خيره مي شوند.
هميشه از ماجرايي حكايت مي كنند
كه از زخم ها و زخم ها
شكار كرده اند
و لاشه را بر آتش...
مست و مستانه
كه هي چرخ در چرخ
"رقصي چنين ميانه ي ميدان..."
... مي دانم
آن دو وحشي سياه
آتشي روشن مي خواهند
و براي اتفاق هاي ساده دير است
وقتي كنار تو
هيچ اتفاقي ساده نيست
حتي همين فنجان چاي و
دست هاي من كه بوي دست هايت را مي دهند
و اين پنجره...

دارد غروب مي شود
تا چشم هايت از شكار برگردند
بايد از خاكستر حرف هايم
شعري بگيرانم
تا لاشه را بر آن بيندازند...

 

وقتي كه تو
روي همان صندلي هميشه
                                                نشسته باشي.

 

دی ۹۱