وقتی از پشت همین ویترین...
وقتی از پشت همین ویترین شب می شود
دیگر هیچ کس مخاطب این شعر نیست
که این آیینه هیچ عاقبت ندارد
چشم هایم را کجا بگذارم
ساعت هایی که تمام قد درد می کنم
دست هایم
دو فنجان چای
که آن سوی من سرد می شوند
و چهره ام
چه چیز تازه ای باید می داشت که ندارد
که این آیینه را هی ورق می زنم
تا صفحه های زیادی از آن
دیوار سرد و ساکتی باشد
که نام هیچ نجات دهنده ای را (۱)
به خاطر نمی آورد
*
باید چیزی را به هم بزنم
صدایی که در سال ها پیش ته نشین می شود
نگاهی که در مستطیل ها ته نشین می شود
مستطیل هایی که در من ته نشین شده اند
از ته نشین این اتفاق طولانی
بر سطوح آیینه
از همین شعر خواهم رفت
حتی از جاده ای
که تنها اتفاقش باشم
که این آیینه هیچ عاقبت ندارد
(۱)- با تکیه بر سطری از فروغ: " از آیینه بپرس / نام نجات دهنده ات را"
