وقتی بعد از 6 سال میشینی یه کار کلاسیک بنویسی بهتر از این در نمیاد

 

نشسته بود و جهان را میان انگشتش
و حلقه حلقه زمان را میان انگشتش 
روایتی سَیَلان را میان انگشتش 
که دود نیز در این اتفاق سنگین بود

صدای هم زدنِ چایِ داغ در لیوان 
و برگ ریزِ غم‌انگیزِ باغ در لیوان
و چُرت جمعه غروبِ چراغ، در لیوان
تو امتداد نگاهت هنوز پایین بود

نشسته بود ولی اتفاق می‌افتاد
وزیدن شب گیسو بدون بودن باد
و هی زمین و زمان را به "ناگهان" می‌داد
و نیش عقربه‌هایی که "از ره کین بود"

بلند میشوی و یک جهان برابر من
نگاه می‌کنی و آسمان برابر من
و خستگیِ دو تا کهکشان برابر من
و خوشکلی عدم گونه‌اش چه غمگین بود

و می‌رود که خزان را به برگ بسپارد

 

رضا امیرزاده