وقتی بعد از 6 سال میشینی یه کار کلاسیک بنویسی بهتر از این در نمیاد
نشسته بود و جهان را میان انگشتش
و حلقه حلقه زمان را میان انگشتش
روایتی سَیَلان را میان انگشتش
که دود نیز در این اتفاق سنگین بود
صدای هم زدنِ چایِ داغ در لیوان
و برگ ریزِ غمانگیزِ باغ در لیوان
و چُرت جمعه غروبِ چراغ، در لیوان
تو امتداد نگاهت هنوز پایین بود
نشسته بود ولی اتفاق میافتاد
وزیدن شب گیسو بدون بودن باد
و هی زمین و زمان را به "ناگهان" میداد
و نیش عقربههایی که "از ره کین بود"
بلند میشوی و یک جهان برابر من
نگاه میکنی و آسمان برابر من
و خستگیِ دو تا کهکشان برابر من
و خوشکلی عدم گونهاش چه غمگین بود
و میرود که خزان را به برگ بسپارد
رضا امیرزاده
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 20:55 توسط رضا امیرزاده
|