جرعه جرعه
جرعه جرعه
غروب بقیع که می شوی
شعر
(شیعه هم نباشد)
دلش می گیرد!
قونیه نرفته
غزل نشده
چرخ می زنی در سرم
هند ندیده
بودا می پراکند تا تبت
دست از سرم بر نمی دارند
تا صلیب نکشم
لبنان
با این همه سر درد نمی فهمد
امام موسی صدر هم که نباشی
دلت تنگ می شود
چرا ساکت زیر درخت می نشینی
با این قرص های مسکن
اینقدر بلد ادای بودا
ادای موسی
با عصا شعبده می کنی
در خواب کهف می خوابی
و هرچه سکه را بالاتر انداخته شود
به احتمال چقدر
دقیانوس
خیابان های آسفالت را
با رخت های خیس و گرم
به یاد می آورد
امام موسی صدر هم که باشی
بعد این همه سال
تهران از یادت رفته
و دیگر امام موسی صدر نیستی
+ نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 19:29 توسط رضا امیرزاده
|