تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 رفیق
 

 

هی رفیق
چشمانش
پرچم سرمایه داری است
که دیکتاتوری را
در هاله ای از آزادی
در آن طلسم کرده اند

برادر
لبانش
خون خلقی است
که به شکل حجم متراکمی ازرفاه                 خیره کننده است
گونه هایش
دست که به آن بزنی
انگشتت شهید می شود
و راه که می رود
با هر قدمش
در نزدیک و دور
دختران زنده به گور/ به بلوغ می رسند
قد می کشند
پس در کوه های انتظارشان
چریک می شوند
او اینگونه است
حالا من می خواهم
لای شکاف تیر برق های چوبی
حصارهایم را دفن کنم-که از آن رمال گرفته ام-
و آب مرده شورخانه های این قبیله را
با قرص های مسکن سر بکشم
تا شاید فراموشش کنم
 

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 خون لب
 

شاید احتیاج به یک کم اصلاح داشته باشه ولی به علت بی حوصلگی  شاید بعدا اصلاحش کردم.

 

در چشمت

برای مرغان نگاهم/دانه که می پاشی

نم دارد چشمت

جوانه می زنند و...

ارواح جنگل

مرغان نگاهم را سر بریده اند

خون در لبانت سرخ می شود

 

 

شاید شباهت زیادی با شعر  پست قبلم داشته باشه. خودم فکر می کنم دقیقا یکی هستند فقط با واژه هایی متفاوت!

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا