تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 دیواری از شما

آمد درون چهره اش بیماری از شما

او بودنش خمیده شد،آواری از شما

می ریخت بر سرش که چرا دوست داریم

آخر شکست در پی دیداری از شما

پر کوشش است عاشقت اما تو بی کشش

این بار نیز خوب من کم کاری ازشما

بود و نبود در تنم سربازخسته ای

چشمت شبیه لشکر سرداری از شما

حالا گمان کنم که خودت خوب دیده ای

بین من و تو پر شد از دیواری از شما

پر شد همیشه دور و برت از تمامی...

آنها که پک زدند ته سیگاری از شما

دیگر تو هرزه می روی در این پیاده رو

دیوانه تر شده دلم هر باری ازشما

کردم عبور حادثه حتی خبر نکرد

این شهر می فروشدم یک گاری از شما

یک آری است آخر هر قافیه ببین

اما دریغ می کند یک آری ازشما

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 دخیل


هجوم آوردند

و قفل و زنجیر و دستمال را

به پا و دست و دهان امام زادگان

دخیل بستند

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 
 
بالا