سلام.
با یک غزل به روز می کنم.
مدتی هست که کمتر درگیر شعر و ادبیات شدم.خواسته یا ناخواسته فضای اطرافم و به دنبال آن فضای ذهنم رو به تغییر گذاشته.خوب یا بدش را شاید بعدا بفهمم یا بفهمید.مطمئنا ای چیزایی که اینجا می نویسم واسه ی خیلی ها مهم نیست،حالا چرا پس هی اصرار به نوشتن دارم را هم خودم نمی دانم.
عمری کلاه خویش را بر سر کشیدیم
بر قامت دیواریت هی در کشیدیم
از ترس فریادی که باید می شنیدند
گوش تمام غنچه ها را کر کشیدیم
حتی خدا می خواست تا ما بد نباشیم
تا اینکه جام بوسه ها را سر کشیدیم
بیهوده بر گرمای لب هامان که می سوخت
یک سیل سطر بوسه های تر کشیدیم
هی دختران شهر ما نامرد مردان
پای از میان عشق هاتان در کشیدیم
او چادرش را داد تا پرچم بسازیم
ما چادرش را پرده ی بستر کشیدیم
عمری پس هر خنده تان ما خنده کردیم
عمری کلاه خویش را بر سر کشیدیم
|
+| نوشته شده توسط
رضا امیرزاده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
|