تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 ای دختران شهر
 

سلام.

با یک غزل به روز می کنم.

مدتی هست که کمتر درگیر شعر و ادبیات شدم.خواسته یا ناخواسته فضای اطرافم و به دنبال آن فضای ذهنم رو به تغییر گذاشته.خوب یا بدش را شاید بعدا بفهمم یا بفهمید.مطمئنا ای چیزایی که اینجا می نویسم واسه ی خیلی ها مهم نیست،حالا چرا پس هی اصرار به نوشتن دارم را هم خودم نمی دانم.

 

 

عمری کلاه خویش را بر سر کشیدیم

بر قامت دیواریت هی در کشیدیم

از ترس فریادی که باید می شنیدند

گوش تمام غنچه ها را کر کشیدیم

حتی خدا می خواست تا ما بد نباشیم

تا اینکه جام بوسه ها را سر کشیدیم

بیهوده بر گرمای لب هامان که می سوخت

یک سیل سطر بوسه های تر کشیدیم

هی دختران شهر ما نامرد مردان

پای از میان عشق هاتان در کشیدیم

او چادرش را داد تا پرچم بسازیم

ما چادرش را پرده ی بستر کشیدیم

عمری پس هر خنده تان ما خنده کردیم

عمری کلاه خویش را بر سر کشیدیم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 پنج بیت غزل

بعد از مدت ها یک غزل کوتاه می نویسم.

یک غزل به کوتاهی پنج بیت.

 

 

باور نمی کنم،خبرت را فروختی؟

شاعر شنیده ام اثرت را فروختی

تا باغبان پیر ببیند درخت را

عینک خریده ای،تبرت را فروختی!

نه این نشد،دوباره خودت را صدا بزن

این روز ها که گوش کرت را فروختی

از پنجره بتاب به بیرون که مدتی است

هی خرج سقف کرده درت را فروختی

یک آسمان طلب شدش از ما که ناگهان

از راه آمدی و پرت را فروختی

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه بیست و سوم آذر 1387  |
 خشکسال
 

خشکسال درختان را خشکاند

و چیزی کوه را...

که پشت به پشت

در نسل به نسل ما

حلول می کردند

پس ناگهان درخت خشکید

و کوه نابارور ماند

و چیزی کوه را...

و ماهنوز کلاغی بر دوش مترسکی نگهبانیم

تا شاید مزرعه ای سر بر دارد

درختی شکوفه اندازد

اما

خشکسال درختان را خشکاند

و چیزی کوه را...

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه دوم آذر 1387  |
 
 
بالا