تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 آب و آتش
این هم یک غزل از کارهای خودم:

 

تشنه بودیم و دریا نفسش آتش بود

آب انگار همه کار و کسش آتش بود

تا تو بودی که کسی وسوسه ی آب نداشت

آب در کوزه و هر کس هوسش آتش بود

"دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت"

این همه زجر چرا او که بسش آتش بود

چقدر قصه ی ققنوس برایش خواندم

او که یک عمر تمام قفسش آتش بود

آه از این زندگی زشت که گاهی می شد

آب می مرد و فریاد رسش آتش بود

 

تا بعد

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 مادر
 

آن زن

مادرمان بود

که در بیابان چوب بازی می کرد

و می خواست مرد شود

پس در کوهها

دنبال درهایی می گشت که از خانه ها گریختند

 نا چار بود

که هیچ پنجره ای دیگر به خانه ها نمی آمد

سالها گذشت

من مرد شدم

مادر هنوز مرد نشده بود

مادر مرد و هنوز مرد نشده بود

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387  |
 یک فرزند کافی است
تو را دادند؟کافی بود آدم

بله این پند کافی بود آدم

خدا که خوب می فهمد نمی گفت

که یک فرزند کافی بود آدم

 

تا حالا شده فکر کنید اگه آدم یه بچه بیشتر نداشت الان چقدر خوب بود؟

آدم و حوا

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 
 
بالا