این هم یک غزل از کارهای خودم:
تشنه بودیم و دریا نفسش آتش بود
آب انگار همه کار و کسش آتش بود
تا تو بودی که کسی وسوسه ی آب نداشت
آب در کوزه و هر کس هوسش آتش بود
"دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت"
این همه زجر چرا او که بسش آتش بود
چقدر قصه ی ققنوس برایش خواندم
او که یک عمر تمام قفسش آتش بود
آه از این زندگی زشت که گاهی می شد
آب می مرد و فریاد رسش آتش بود
تا بعد
|
+| نوشته شده توسط
رضا امیرزاده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
|