سلام .شعر جدید ندارم.این روز ها هم که امتحانا شروع میشه.البته واسه خالی نبودن عریضه یه شعر از قدیما میذارم.نه خیلی قدیم ماله پارساله.
آب لرزان می شد از آن هیبت تصویرتان
آسمان خم گشته پیش حرمت شمشیرتان
بود قرآن و دو چشمت لحظه ی ترتیلی اش
آب می خواهد زنی صد بار محکم سیلی اش
آب از شرم شما غرق عرق می گشت وای
آفتاب از شرم همرنگ شفق می گشت وای
آب دستت را گرفت و بوسه زد بر دست ها
آب عطشان می شد از آن خشکی لعل شما
آب هم چون آینه دیدم علی تکثیر شد
چشم تو در چشم او تصویر در تصویر شد
فزت رب الکعبه می گفت ودلت بی تاب شد
لای لایت کرد چشم نینوا در خواب شد
لحظه ها یک لحظه در هم رفت آب آتش گرفت
آسمان خم تر شد و بر دوش تو خوابش گرفت
مشک آب و تیر و تیغ و نیزه در تسخیر تو
گو نبرد یا نریزد چیست این تاخیر تو
از سکوت چشم تو فریادها مجنون شدند
در همان لحظه تمام رود ها مدیون شدند
جز شقایق ها تمام باغ در داغت نشست
فاطمه آنجا نبودش آسمان هم می شکست
ممنونم از حوصلتون.
یا حق
|
+| نوشته شده توسط
رضا امیرزاده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
|