تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 
این اولین رباعی طنزی بود که گفتم.مال سه سال پیشم میشه.

 

دیدم به یکی گذر دو سه خانم شیک

چشمک بزدی به من یکی زآن دو سه نیک

گفتم که تو خانم شده ای عاشق من

گفتا تو ببخش چشم من دارد تیک

 

فکر میکنم زیادی به روز شدم.یا حق

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 
بازم رباعی

 

 تو رفتی و ما یتیمی از درد شدیم

آن سان که کسی فکر نمی کرد شدیم

بابای همه بودی و بعد از مرگت

حالا دو سه نسل می شود مرد شدیم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 
یه دوبیتی که البته شاید برای دل خودم گفته بودم

 

مث آتیش به این مردم گرفتن

بهشت و بهتر از گندم گرفتن

شنیدی حاجی رو دیشب تو مستی

دمش گرم با یه حاج خانم گرفتن

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 
سلام .شعر جدید ندارم.این روز ها هم که امتحانا شروع میشه.البته واسه خالی نبودن عریضه یه شعر از  قدیما میذارم.نه خیلی قدیم ماله پارساله.

آب لرزان می شد از آن هیبت تصویرتان

آسمان خم گشته پیش حرمت شمشیرتان

بود قرآن و دو چشمت لحظه ی ترتیلی اش

آب می خواهد زنی صد بار محکم سیلی اش

آب از شرم شما غرق عرق می گشت وای

آفتاب از شرم همرنگ شفق می گشت وای

آب دستت را گرفت و بوسه زد بر دست ها

آب عطشان می شد از آن خشکی لعل شما

آب هم چون آینه دیدم علی تکثیر شد

چشم تو در چشم او تصویر در تصویر شد

فزت رب الکعبه می گفت ودلت بی تاب شد

لای لایت کرد چشم نینوا در خواب شد

لحظه ها یک لحظه در هم رفت آب آتش گرفت

آسمان خم تر شد و بر دوش تو خوابش گرفت

مشک آب و تیر و تیغ و نیزه در تسخیر تو

گو نبرد یا نریزد چیست این تاخیر تو

از سکوت چشم تو فریادها مجنون شدند

در همان لحظه تمام رود ها مدیون شدند

جز شقایق ها تمام باغ در داغت نشست

فاطمه آنجا نبودش آسمان هم می شکست

 

 

 

ممنونم از حوصلتون.

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 
 
بالا