این هم آخرین شعرم تا امروز.
کویری و تو در آغوش خود چو آبادی
تویی که خرج غزل را همیشه می دادی
تویی و چشم تو آن انعکاس خواهش ها
چکیده ای ز خدا در ظریف آزادی
تجسم همه ی التماس یک انسان
که تف به ذات تو آن موقعی که افتادی
چقدر گفتم و گفتم شبیه او شده ای
چقدر با تو بگویم شبیه یک یادی
که او نبود و تو بودی شبیه او بودی
سه نسل می شود آری از او تو می زادی
سه نسل بود پیمبر جنینتان می شد
سه نسل سقط جنین کرده اید با شادی
شهید نیست گلت مرده ایست گندیده
هبوط کرده جنینت میان این ایده
تو مریمی که مقدس شدید از اول
مسیح نیست کسی جز جنینتان ای ول...
...به آن خدا که تو را آفرید یک یوسف
به هرچه هست زلیخا تشر بزن تو بتف
و تف به ذات تمام خدایگان زمین
که هر چه نیست همان است و هر چه هست همین
محمدی بهراس از همه مسلمانان
نه شاعری که تو شعری قسم به این قرآن
سه نسل بود پیمبر جنینتان یا من
سه نسل عشق پیمبر شدن ولی اصلا



|
+| نوشته شده توسط
رضا امیرزاده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
|