من ماندم و یک آسمان پهنای چشمانت
نیلی ترین رنگ خدا شبهای چشمانت
من گشته ام تاریخ یک عمر است میگردد
هر روز مجنون تر پی لیلای چشمانت
نقاره ها در قیل و قال خاک من بودند
آدم شدم اواره ی حوای چشمانت
دیدی یتیمم کوچه امشب پر شد از ملجم
محراب ابروی تو ومولای چشمانت
در آخرین لحظه ها هر لحظه بیش از پیش
می گشت حیدر عاشق زهرای چشمانت
اینجا که زایر و خلیفه تاک می کارند
من ماندم و خواب زمان لالای چشمانت
آری زمان هم ارزو دارد که برگردد
کودک شود بابایی بابای چشمانت
وقت قرار من و او در لا به لای شعر
دیگر مجالی نیست تا فردای چشمانت
|
+| نوشته شده توسط
رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|