تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 
 

سلام.یک غزل دیگه که کار کردم و  دوست دارم شما هم بخونید ونظر بدید.

 

وطعم سیب ممنوعه نمی دانی چه عالی بود

و عشق و جاذبه   قانون سوم بی خیالی بود

تو گفتی با تمسخر هی پسر آرام آدم باش

و این آدم شدن حوا  نمی دانی چه حالی بود

من و تو آدم و حوا که نه یک پله پایین تر

که سیب سبز ما در ورطه ی مفهوم کالی بود

مرا می خواهی و یک روز دارم می زنی آری

که دستت شاعر دیوان شمس شعر قالی بودآدم وحوا

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
 
 

سلام

چند تا شعر از دیروز و امروزم گذاشتم.

منتظر نظراتتون هستم.چیز دیگری برای گفتن ندارم.خیالی نیست جز بی خیالی شما.

رضا امیرزاده

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
 
 

انگار که من خون جگر را خوردم

یک جرعه ی گیج از این قضایا خوردم

یک کشف جدید عاشقی در تاریخ

از طعم رژ جدیدتان جا خوردم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 
من ماندم و یک آسمان پهنای چشمانت

نیلی ترین رنگ خدا  شبهای چشمانت

من گشته ام  تاریخ یک عمر است میگردد

هر روز مجنون تر پی لیلای چشمانت

نقاره ها در قیل و قال خاک من بودند

آدم شدم اواره ی حوای چشمانت

دیدی یتیمم کوچه امشب پر شد از ملجم

محراب ابروی تو ومولای چشمانت

در آخرین لحظه ها هر لحظه بیش از پیش

می گشت حیدر عاشق زهرای چشمانت

اینجا که زایر و خلیفه تاک می کارند

من ماندم و خواب زمان لالای چشمانت

آری زمان هم ارزو دارد که برگردد

کودک شود بابایی بابای چشمانت

وقت قرار من و او در لا به لای شعر

دیگر مجالی نیست تا فردای چشمانت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 
 

از کلک خیال تو کلک ساخته اند

زخم اند و با قوم نمک ساخته اند

مسموم نشد تجسم ذهن کویر

از نان صفتی که با کپک ساخته اند

                                              

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا