تبليغاتX
سه نسل بود پیمبر جنینتان یا من
سلام.۲ تا کار دیگه میزارم بخونید.

 

در قلب من آنچه خورد می شد رفته

عاشق شدن از تمام این خود رفته

هرچند که مثل آفتابی خانم

عمریست که آفتابه از مد رفته

 

این یکی فضاش یه نمی فرق داره

 

حاجی به خیال است به شیطان برسد

یک میوه ی کال است به شیطان برسد

بی کش ودو شاخ و چشمهایی شیطان

این سنگ محال است به شیطان برسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط رضا امیرزاده  | 

سلام.با دو سه تا کار طنز به روز می شویم تا دوستان فکر نکنن توی ولایت ما اینترنت موجود نیست

 

تو با آینه ها هم فیس داری

رگی از تیره ی ابلیس داری

همیشه چون مطب های پزشکی

تو هم یک تابلو از هیس داری

 

 

 

زل زد به تو این دو چشم های خیسم

عاشق شده ام و بستنی می لیسم

من با چه زبان بگویمت عشق...آهان

خانم دو سه تا جزوه بده بنویسم

 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:20  توسط رضا امیرزاده  | 

این اولین رباعی طنزی بود که گفتم.مال سه سال پیشم میشه.

 

دیدم به یکی گذر دو سه خانم شیک

چشمک بزدی به من یکی زآن دو سه نیک

گفتم که تو خانم شده ای عاشق من

گفتا تو ببخش چشم من دارد تیک

 

فکر میکنم زیادی به روز شدم.یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:44  توسط رضا امیرزاده  | 

بازم رباعی

 

 تو رفتی و ما یتیمی از درد شدیم

آن سان که کسی فکر نمی کرد شدیم

بابای همه بودی و بعد از مرگت

حالا دو سه نسل می شود مرد شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:41  توسط رضا امیرزاده  | 

یه دوبیتی که البته شاید برای دل خودم گفته بودم

 

مث آتیش به این مردم گرفتن

بهشت و بهتر از گندم گرفتن

شنیدی حاجی رو دیشب تو مستی

دمش گرم با یه حاج خانم گرفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:39  توسط رضا امیرزاده  | 

سلام .شعر جدید ندارم.این روز ها هم که امتحانا شروع میشه.البته واسه خالی نبودن عریضه یه شعر از  قدیما میذارم.نه خیلی قدیم ماله پارساله.

آب لرزان می شد از آن هیبت تصویرتان

آسمان خم گشته پیش حرمت شمشیرتان

بود قرآن و دو چشمت لحظه ی ترتیلی اش

آب می خواهد زنی صد بار محکم سیلی اش

آب از شرم شما غرق عرق می گشت وای

آفتاب از شرم همرنگ شفق می گشت وای

آب دستت را گرفت و بوسه زد بر دست ها

آب عطشان می شد از آن خشکی لعل شما

آب هم چون آینه دیدم علی تکثیر شد

چشم تو در چشم او تصویر در تصویر شد

فزت رب الکعبه می گفت ودلت بی تاب شد

لای لایت کرد چشم نینوا در خواب شد

لحظه ها یک لحظه در هم رفت آب آتش گرفت

آسمان خم تر شد و بر دوش تو خوابش گرفت

مشک آب و تیر و تیغ و نیزه در تسخیر تو

گو نبرد یا نریزد چیست این تاخیر تو

از سکوت چشم تو فریادها مجنون شدند

در همان لحظه تمام رود ها مدیون شدند

جز شقایق ها تمام باغ در داغت نشست

فاطمه آنجا نبودش آسمان هم می شکست

 

 

 

ممنونم از حوصلتون.

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:0  توسط رضا امیرزاده  | 

 

این هم آخرین شعرم تا امروز. 

 

کویری و تو در آغوش خود چو آبادی

تویی که خرج غزل را همیشه می دادی

تویی و چشم تو آن انعکاس خواهش ها

چکیده ای ز خدا در ظریف آزادی

تجسم همه ی التماس یک انسان

که تف به ذات تو آن موقعی که افتادی

چقدر گفتم و گفتم شبیه او شده ای

چقدر با تو بگویم شبیه یک یادی

که او نبود و تو بودی شبیه او بودی

سه نسل می شود آری از او تو می زادی

سه نسل بود پیمبر جنینتان می شد

سه نسل سقط جنین کرده اید با شادی

شهید نیست گلت مرده ایست گندیده

هبوط کرده جنینت میان این ایده

تو مریمی که مقدس شدید از اول

مسیح نیست کسی جز جنینتان   ای ول...

...به آن خدا که تو را آفرید یک یوسف

به هرچه هست زلیخا تشر بزن تو بتف

و تف به ذات تمام خدایگان زمین

که هر چه نیست همان است و هر چه هست همین

محمدی بهراس از همه مسلمانان

نه شاعری که تو شعری قسم به این قرآن

سه نسل بود پیمبر جنینتان یا من

سه نسل عشق پیمبر شدن ولی اصلا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط رضا امیرزاده  | 

 

 

با درس مرا دوباره از سر کردی

با وعده ی کنکور مرا خر کردی

خواندیم ولی چه شد چه دیدم بانو

"یک هفته به کنکور تو شوهر کردی"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:35  توسط رضا امیرزاده  | 

 

 

گیتار بگیر و با دل تنگ بزن

اعصاب نداری به درک بنگ بزن

این چند شماره زحمتی نیست اگر

عاشق شده ای به مادرم زنگ بزن

 

 

             

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:26  توسط رضا امیرزاده  | 

سلام.

همین قدر هم زیاد بود برای ...

با یک نقطه تمام میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:15  توسط رضا امیرزاده 

یک عقده ی ناب بود یک تنگ اسید

اعصاب نداشت تا سرم داد کشید...

...از غصه ی او مردم و بعد از من او

از شوخی بی مزه ی خود میخندید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:4  توسط رضا امیرزاده  | 

 

سلام.یک غزل دیگه که کار کردم و  دوست دارم شما هم بخونید ونظر بدید.

 

وطعم سیب ممنوعه نمی دانی چه عالی بود

و عشق و جاذبه   قانون سوم بی خیالی بود

تو گفتی با تمسخر هی پسر آرام آدم باش

و این آدم شدن حوا  نمی دانی چه حالی بود

من و تو آدم و حوا که نه یک پله پایین تر

که سیب سبز ما در ورطه ی مفهوم کالی بود

مرا می خواهی و یک روز دارم می زنی آری

که دستت شاعر دیوان شمس شعر قالی بودآدم وحوا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:14  توسط رضا امیرزاده  | 

 

سلام

چند تا شعر از دیروز و امروزم گذاشتم.

منتظر نظراتتون هستم.چیز دیگری برای گفتن ندارم.خیالی نیست جز بی خیالی شما.

رضا امیرزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط رضا امیرزاده 

 

انگار که من خون جگر را خوردم

یک جرعه ی گیج از این قضایا خوردم

یک کشف جدید عاشقی در تاریخ

از طعم رژ جدیدتان جا خوردم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط رضا امیرزاده  | 

من ماندم و یک آسمان پهنای چشمانت

نیلی ترین رنگ خدا  شبهای چشمانت

من گشته ام  تاریخ یک عمر است میگردد

هر روز مجنون تر پی لیلای چشمانت

نقاره ها در قیل و قال خاک من بودند

آدم شدم اواره ی حوای چشمانت

دیدی یتیمم کوچه امشب پر شد از ملجم

محراب ابروی تو ومولای چشمانت

در آخرین لحظه ها هر لحظه بیش از پیش

می گشت حیدر عاشق زهرای چشمانت

اینجا که زایر و خلیفه تاک می کارند

من ماندم و خواب زمان لالای چشمانت

آری زمان هم ارزو دارد که برگردد

کودک شود بابایی بابای چشمانت

وقت قرار من و او در لا به لای شعر

دیگر مجالی نیست تا فردای چشمانت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:3  توسط رضا امیرزاده  | 

 

از کلک خیال تو کلک ساخته اند

زخم اند و با قوم نمک ساخته اند

مسموم نشد تجسم ذهن کویر

از نان صفتی که با کپک ساخته اند

                                              

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط رضا امیرزاده  | 

 

 

صدام بیا دوباره نذر است که من

مفقود شوم میان اوار وطن

تا باز شلمچه را به اتش بکشیم

من نفت فقط بیا و کبریت بزن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:5  توسط رضا امیرزاده  | 

 

به حجت مهرعلیزاده:

 

دیدن و شنیدنم که بی حس شده است

تنگ است دلم شبیه خس خس شده است

دیگر چه کسی دوا کند درد مرا

از بخت بدم طرف مهندس شده است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:34  توسط رضا امیرزاده  | 

 

 

 

 

 

 

ارایه ی تلمیح به منصور شدی

چون چار گزینه های مسحور شدی

چشم و دهن و لب و... و شاید هر سه

ترسیده دلم شبیه کنکور شدی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:26  توسط رضا امیرزاده  | 

 

 

این سواحل پیش ساخته

در معرض فروش

نقد و اقساط

و پشت ویترین

یک ناخدا که پشیمان از مرد

در اثنای صدای زن فروشنده که مخاطب است نگاهش را

ای بر سر تو همیشه دعوا

با عشوه شدی هووی حوا

تقصیرتو شد گناه کردی

ما را مثلا نگاه کردی...

به قساوت سلوک درویشی در آغوش فروشنده ای سنگ

و به روزه ی من که حرفم را خوردم

و فخیم تر از آن

به ساختار صدای زن فروشنده

مردنبود...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:15  توسط رضا امیرزاده  |