![]() |
![]() |
|
|
دلم مشرک شده ، اینبار او انگار فهمیده همیشه نه، خدا انگار این یک بار فهمیده انالحق کینه ی کفر است این حلاج بیچاره و حالا که گذشته کار ها از کار فهمیده و دو، دو،دو و هی دو تارزن عشق است می فهمی که عاشق لکنتش زیباست این را تار فهمیده جهان هر روز دارد در ته چشم تو می سوزد نه تنها من که حتی مجری اخبار فهمیده بگو تا کی تو را در شعر ها دختر ببینم من که حتی دختر همسایه مان انگار فهمیده... ...تمام شعر هایم را برای او نمی گویم ببین انگار او هم ذره ای اسرار فهمیده اناالحق کینه ی کفر است این حلاج بیچاره تشهد گفت آهسته، که تنها دار فهمیده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:50 توسط رضا امیرزاده |
|
|
با کمی تاخیر
یک غزل تنها نشست، آینه هی اعتراف کرد او را شکست و باز خودش را معاف کرد
آمد شراب... یک نفر از عمق انعکاس فریاد زد به جرم خودش اعتراف کرد:
صد گله ی پلنگ شهیدان بی گناه او باز ماه جانی خود را طواف کرد
چون تیر بر وجود نگاهی امیدوار چون کرم توی سیب خدا اعتکاف کرد
آمد شراب... یک نفر از عمق انعکاس نوشید جام و باز خودش را معاف کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:14 توسط رضا امیرزاده |
|
|
آغاز کوه نوشتن بود که بی هدف از خاک انسانی بی آنکه به راه رفتنی بیاندیشد خویش را در معبر خدایگان آفرید و زیر قدمهاشان/شروع به نوشتن کرد کوه ها آفریده شده بودند که بی آنکه الفبایی بداند انگشت در خاک پدرانش فرو می کرد چه زود بود بیاندیشد چه زود بود بنویسد چه زود بود از کوه ها به دشت ها سرازیر شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:57 توسط رضا امیرزاده |
|
|
از دشت نگاهتان غزل می چیدم من بی تو درون خویش می پوسیدم این عشق ادامه داشت تا آنجا که من دختر همسایه تان را دیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:33 توسط رضا امیرزاده |
|
|
باید بروم جوانیم را بدهید آن بقچه ی سرخ نانیم را بدهید باید بروم پشت همان دریاها لطفا به خدا نشانیم را بدهید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:13 توسط رضا امیرزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
گر چه کردیم سکوت و سخنی پر نگرفت
در جهان هرچه سکوت است صدای من و توست |
|
RSS
|