تبليغاتX
این سنگ محال است به شیطان برسد
 آغاز کوه نوشتن بود


آغاز کوه نوشتن بود

که بی هدف از خاک انسانی

بی آنکه به راه رفتنی بیاندیشد

خویش را در معبر خدایگان آفرید

و زیر قدمهاشان/شروع به نوشتن کرد

کوه ها آفریده شده بودند

که بی آنکه الفبایی بداند

انگشت در خاک پدرانش فرو می کرد

چه زود بود بیاندیشد

چه زود بود بنویسد

چه زود بود از کوه ها به دشت ها سرازیر شود

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 یک کار طنز


از دشت نگاهتان غزل می چیدم

من بی تو درون خویش می پوسیدم

این عشق ادامه داشت تا آنجا که

من دختر همسایه تان را دیدم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 باید بروم


باید بروم جوانیم را بدهید

آن بقچه ی سرخ نانیم را بدهید

باید بروم پشت همان دریاها

لطفا به خدا نشانیم را بدهید

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 سبز

 

بی خاصیت است جوهر خودکارم

باید که دوباره بیل را بردارم

یک روز تمام این خیابان ها را

با قافیه ای سبز غزل می کارم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 جاده ها


جاده ها رویم قدم می زنندو/

سخت برزخی ام

می ترسم  راهشان را گم کنم

|+| نوشته شده توسط رضا امیرزاده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 
 
بالا